رنک الکسا شما بروز شد : 0 به رقص آمد - حامد ابراهیم پور :: بینِ ما فاصله افتاده، نرو، دور نشو - مجید افشاری

به رقص آمد - حامد ابراهیم پور

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    به رقص آمد سر پنجه های رنجورش
    به شادمانی عادت نداشت تنبورش

    به رقص آمد و زن روی ماسه ها رقصید
    خبر رسید به عشّاق جورواجورش

    یکی به آب زد و زیر موج ها گم شد
    یکی دوید پیِ بسته­ی سیانورش!

    یکی سیاه شد و مثل مرده ها یخ زد
    و آسمان را پر کرد بوی کافورش

    شلال گیسوی زن مثل تاک می رقصید
    و زیر پیرهنش خوشه های انگورش ـ

    که سفت می شد و در انتظار چیدن بود
    نصیب مرد شد و دست های مغرورش

    خلاصه مرد خودش را در آسمان می دید ...

    خیال کرد زمین شهر واحدی شده است
    خیال کرد خودش هست امپراطورش

    خیال کرد خدای است و جنس دنیاها
    به شش دقیقه عوض می شود به دستورش

    کسی کنار هم آورد این دو را و کشید
    میان تابلوی گرد مینیاتورش

    کسی بزرگ که انگار قصد شوخی داشت ...

    و بعد راوی چایی نبات را هم زد
    دوباره یک پک جاندار زد به وافورش:

    زمان گذشت و زن رغبتی نداشت به این
    نهنگ پیر که افتاده بود در تورش

    زمان گذشت و زن خواست تا خودش باشد
    و رفت در پی رفتارهای پر شورش

    سراغ خاطره های بدون تعریفش
    به سوی خواسته های بدون منظورش

    هزار شاعر خود را هزار جا کشتند
    برای دیدن لبخندهای مشهورش

    انارِ دان شده در ظرف شور لبهایش
    بهشت گم شده زیر لباس گیپورش

    خبر رسید که باز عاشق کسی شده است...

    حیات مرد دگر رغبتی به نظم نداشت
    گواه مصرع ما شعر های منثورش

    دوباره زخمه­ی ساز و لهیب آوازش
    مقام دشتستان در حصار ماهورش

    بهای این عسل نیم خورده زهرش بود
    بهای این کندو نیش های زنبورش

    برای مردن زیباترین زمان شب بود
    نهنگ زاده­ی شبهای ماه عقرب بود ....

    خیال کرد که آقای آسمان این بار
    برای خواسته ای کرده است مأمورش

    سیاه و سرخ شد و مثل ابرها غرید
    به روی دیوار افتاد برق ساطورش

    و زن که صورتش از ترس مثل کاغذ بود
    که قطره قطره­ی خون می زدند هاشورش

    دوباره سمفونی مردگان به راه افتاد
    به تک نوازی مرگ و صدای شیپورش ....

    نشست پیش زن ، آهنگ آخرش را ساخت
    و بعد خونش پاشید روی تنبورش !

    قالب : غزل - قصیده

    وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

    (بحر : مجتث مثمن مخبون محذوف)

    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 23:34
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها