خط - احسان افشاری (+دکلمه)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    دکلمه : لینک1 | لینک2 | لینک3

    مرا سفید بکش، خانه را سیاه بِکِش
    قلم به رنگ بزن، ابر و باد و ماه بِکِش

    قلم به رنگ بزن، لحظه ای درنگ نکن
    و هرچقدر که میخواهی اشتباه بکش

    غروب را به تماشای رعدوبرق ببر
    سپس دو سایه ی غمگین به سمتِ راه بکش

    سه بار خط بزن انکار کن؛ سحر که رسید…
    مسیحِ بی پدری را به قتلگاه بکش

    قطارِ مضطربی را به سمت مرگ ببر
    نگاهِ  منتظری را در ایستگاه بکش

    بزن… بگو… که معمایی از هَوَس باشد
    به گوش مرد بخوان : دست از این گناه بکش

    بجنب طاقی از آتش بساز و بعد مرا
    سیاوشانه به توبیخ پادشاه بکش

    مرا به دار بیاویز هفت گوشه شهر
    سپس به سر در هفتاد خانقاه بکش

    برای لذت خود ماه را به قله ببر
    پلنگِ زخمیِ من را به قعرِ چاه بکش

    برای من، بغلِ برف جای پا بگذار
    و در ادامه ی تصویر، پرتگاه بکش

    نه آفتاب، نه باران، نه دودکش، نه درخت
    برای من فقط اندوهِ گاهگاه بکش

    میان پیچ و خمِ سال های عشق و وبا
    مرا به پرسه زدن های دلبخواه بکش

    مرا که تشنه ی معنای آسمان بودم
    در امتدادِ افق های راه راه بکش

    در آسمانِ هیاهو، در آسمانِ حقیر
    پرنده ای هم اگر بود، بی پناه بکش

    همین که کار به پایان رسید مکثی کن
    بدونِ هیچ کلامی، ببین و آه بکش

    قلم رسید به من، تا دو چشمِ تر بِکِشم
    کنارِ پنجره اَت بادِ رهگذر بِکِشم

    برای وعده ی صبحانه ی تُرنج و عسل
    تو را به مزرعه ی کِشتِ نیشکر بکشم

    تو را دقیقاً از آنجا که باد با خود بُرد
    بغل بگیرم و رو به جهان سپر بکشم

    تمام دخترکانی که دوست داشته ام
    به ساقدوشی آن ماهِ فتنه گر بکشم

    به شانه های دوتا تیرِ برق سیمانی
    ردیفِ شانه به سر های خوش خبر بکشم

    برای هم دو نفر میکشم به شرطِ وصال
    اگر نه از شب آغاز یک نفر بکشم

    به خمره دفن کنم چشم های مست تو را
    سپس بگیرم و چون جامِ زهر سَربکشم

    تمامِ عقربه ها را هلاک میخواهم
    برای اینکه تو را لحظه ای به بَر بکشم

    تو نقطه ای شده ای در غبارِ فاصله ها
    چگونه از دهن جاده ها خبر بکشم؟

    من و تو ایم و تماشای میله های قفس
    خودت بگو که : خودم را کدام وَر بکشم؟

    برای آنکه بدانی میان ما چه گذشت
    غزالِ مُرده به دندان شیرِ نر بکشم

    برای آنکه بخوانی چه وحشتی دارم
    به دور جنگلِ مِه باغی از تبر بکشم

    شریکِ جُرمِ تو هستم درختِ نیم تنه
    مگر تو شاخه رساندی که من ثمر بکشم؟

    گلایه میبری از من به آفتاب چرا؟
    مگر شبی به سر امد که من سحر بکشم؟

    به دستِ مخمصه، گیرم کلید هم دادی
    کجای این همه دیوار، شکلِ در بکشم؟

    زبانم آتشِ دوزخ ترینِ دوزخ هاست
    چگونه روی تو کبریتِ بی خطر بکشم؟

    من اعتماد ندارم به میوه های بهشت
    نگاهبان جهنم شدم، شَرَر بکشم

    فقط به وسعت دردم اضافه خواهم کرد
    اگر برای تو یک قلب، بیشتر بکشم

    مَجالِ بیشتری نیست غیر گریه شدن
    نمیتوانم از این لحظه، بیشتربکشم

    قلم گرفت و تو را ماهِ در نقاب کشید
    و در ادامه مرا برکه ی مذاب کشید

    من و تو غرق شدیم؛ و تفاوت اینجا بود
    مرا عذاب رساند و تو را از آب کشید

    برای خستگی اَم، خواست صندلی بِکِشد
    ولی قشنگ نشد، ناگهان طناب کشید

    مرا کشاند به پایین، طناب را آورد
    دوتا درخت تراشید و بعد تاب کشید

    تو را به تاب نشاند و به چشم خود دیدم
    تمام منظره اَت را درونِ قاب کشید

    تنی برای تو از اَبر آفرید اآنگاه
    برایت از نخِ باران لباسِ خواب کشید

    تو را به گرده ی اسب سفید قصه نشاند
    مرا به آخرِ صف برد و پا رکاب کشید

    دو چشم مست برای آفرید و بعد
    مرا به گوشه ی میخانه ای خراب کشید

    تو را به پاکی گندم تراش داد؛ و مرا…
    به زیر همهمه ی سنگِ آسیاب کشید

    مرا به غربت انگورهای له شده بود
    تو را به ناب ترین لحظه ی شراب کشید

    تو را ستاره نشان داد؛ و چشم های مرا…
    به سرشماری سگ های بی صحاب کشید

    ولی دریغ همینجاست : آن که سوخت مرا…
    برای باغِ تو هم نقشه ای خراب کشید!

    ستاره های فلک، مهره های چرتکه اند
    عجیب نیست که چرخ از تو هم حساب کشید

    گلم ب تربیت باغبان امید مبند!!
    که صبح آب رسانید و شب، گلاب کشید

    دو تکه ابر بهم دوخت، بعدِ بارشِ سنگ
    میان فاصله ها تیغِ آفتاب کشید

    سوال کردم از آغاز و انتهای جهان
    به جای آنکه جوابی دهد، حُباب کشید

    نوشتم : عاقبتِ عشق را چه میبینی؟
    قلم به جوهر خونم زد و سراب کشید

    دکلمه : لینک1 | لینک2 | لینک3


    قالب : غزل
    وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

    (بحر : مجتث مثمن مخبون محذوف)

    نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:39
    برچسب‌ها : احسان,افشاری,دکلمه,
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها